
کتاب ارباب و فرستاده اش
«ارباب و فرستادهاش» چونان آینهای تمامنما، نه تنها ساختار زیستی مغز، بلکه روح فرهنگ غرب را به تماشا میگذارد. ایده مرکزی کتاب، فراتر از باور عامیانهای است که نیمکره چپ را «منطقی» و نیمکره راست را «خلاق» میخواند. مکگیلکریست با استواری تمام نشان میدهد که این دو نیمکره، دو شیوه کاملاً متفاوت از «توجه به جهان» و «تجربه کردن واقعیت» را رقم میزنند. نیمکره راست، که او آن را «ارباب» مینامد، جهانی را میبیند که یگانه، زنده، بافتمند و در پیوند با کل است. این نیمکره است که حس همدلی، شوخطبعی، درک موسیقی و پیوند با عواطف را ممکن میسازد. نیمکره چپ اما «فرستاده» است؛ ابزاری نیرومند اما نابینا که برای دستکاری و تجزیه جهان تکامل یافته. او جزئیات را میبیند، اما از درک کل عاجز است.
تراژدی تمدن غرب، از نظر مکگیلکریست، از همان جایی آغاز میشود که این فرستاده، قدرت را غصب میکند، به ارباب خیانت میورزد و با فریب و دروغ، او را از تخت پادشاهی به زیر میکشد. سلطه بیامان نیمکره چپ که از عصر روشنگری شتابی تازه یافته، جهان را به کارگاهی مکانیکی و بیروح بدل کرده است؛ جهانی که در آن رنگ، بو، شادی، اندوه و هر معنا و ارزش دیگری به «توهمی در سر ناظر» فروکاسته میشود. این طغیان فرستاده، به باور نویسنده، ریشه بسیاری از بحرانهای مدرن است: از خشکی و بیرحمی هنر تا بحران زیستمحیطی و احساس تهی و پوچی در جان آدمی.
کتاب در دو بخش سامان یافته: نخست، با تکیه بر انبوهی از شواهد علوم اعصاب، تفاوتهای بنیادین دو نیمکره را به تصویر میکشد. سپس در بخش دوم، جسورانهتر از آن، سرگذشت فرهنگ غرب را از یونان باستان تا عصر پستمدرن از همین منظر بازمیخواند و نشان میدهد که چگونه تعادل شکننده میان ارباب و فرستاده، در طول تاریخ دستخوش فراز و نشیبهایی بوده که هر یک سرنوشتساز بودهاند.
واکنش به این کتاب، همچون آینهای از دوگانهای که خود به تصویر میکشد، از ستایش بیپروا تا نقدهای تند در نوسان است. برخی آن را «درخشانترین» و «پرجرئتترین» اثر در نوع خود خواندهاند و برخی دیگر هشدار دادهاند که دادههای علوم اعصاب برای چنان نتیجهگیریهای بزرگی هنوز به بلوغ نرسیدهاند. اما در این میان همه بر یک نکته اتفاق نظر دارند: «ارباب و فرستادهاش» کتابی است که نمیتوان پس از خواندنش، جهان را چونان پیش نگریست. این اثر، دعوتی است خاموش اما جانسوز برای آنکه «دوباره دیدن» بیاموزیم و اجازه دهیم «استاد» درون، بار دیگر سکان هدایت زندگی را در دست گیرد.